در میان باد
  
 
 
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو
 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
محال
 
 
 
 
 
محال کلمه ای است که در فرهنگ دیوانگان یافت می شود. "ناپلئون بناپارت"
 
عشق
 
شیمی نخوندم , ولی می دونم اگه عشق نباشه ملکول های هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بیاد
 
ناپلئون
 
شجاعت واقعی زمانی است که شخصی بتواند از اعماق مشکلات و بدبختی ها به زندگی لبخند بزند.
 
 
 قلب شکسته میخری
 
کهنه فروش داد میزنه : چراغ شکسته میخریم .... کفشای پاره میخریم ... اسباب کهنه میخریم ... بی اختیار دادمیزنم : کهنه فروش قلب شکسته میخری ؟؟؟
 
قدرت
 
هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن
 
 
برگشت پیش خدا
 
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم
 
اوشو
 
زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن.
 
 
چشم
 
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است


 

گزیده آراء اندیشمندان ( پول وثروت)
 

زندگی صحنه تلاش وبالندگی است و لحظه های آن چون رودی ، درگذر است

رودی مواج  که در تلاطمش، انسان ها ساخته می شوند؛ پس تا دمی باقی است از لحظات وسخنان دیگران عبرت بگیریم:

- وقتی خدا برای کسی نیکی خواهد ، ثروتش را در روحش و تقوایش را در قلبش قرار می دهد . ( حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه واله)

- خداوند بنده پرهیزگار ِ ثروتمندِ  مهربان را دوست دارد. ( رسول اکرم صلی الله علیه واله )

- خدا رحمت کند کسی را که مازاد گفتار خود را نگهدارد و مازاد مال خود را خرج کند. ( حضرت محمد صلی الله علیه واله )

- بر سه کس رحم کنید . عزیزی که خوار شده ، ثروتمندی که فقیر گشته ، دانشمندی که میان جاهلان گمنام مانده است.( حضرت محمد صلی الله علیه واله)

- بخیل برای ثروت خود، نگهبان است وبرای وارث ، انبار دار.   (بزرگمهر)

- عوام ، ثروتمندان را محتر م می دارند و خواص ، دانشمندان را.   (افلاطون)

- فرق دزد و ثروتمند آن است که دزد، مال ثروتمندان را می دزدد و ثروتمند ، از آن ِ فقیران را.   (برناردشاو)

- پول ، مقامی است که با آن می توان همه جا وارد شد وهمه چیز را به دست آورد، مگر شرافت وسعادت .   (شکسپیر)

- مردم به جای اینکه پول را وسیله قرار بدهند، آن را به صورت هدف درمی آورند وتندرستی وسعادت خود را در راه گوساله طلایی قربانی می کنند.   (شوپنهاور)

- مردم سه دسته اند: نوکر پول ، رفیق پول و ارباب پول .   (کارنگی)


 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
درسهای زندگی
 
 

معنای دوم عشق

 
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"
 
جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است."
 
شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"
 
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.
 
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست .
 
            
 
با وفا ترین همسر
 
از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ او گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم

 


مدت زمانی پیش در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشیند.
اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش روی تخت قرار گرفته باشد.
  
دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازی و
تعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل می کردند.
 
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند؛برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را همان طور
 که می دید تشریح می کردو آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون و رنگهایش را در فکر
خود تجسم کند به سر می برد.
 
 پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است  با دریاچه ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنندو بچه ها نیز قایق
های اسباب بازی  خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از میان گل های زیبا و
رنگارنگ عبور می کنند .منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و........
 
در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبیعت زیبا
را تجسم می کرد.در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور می کردند را برای
مرد دیگر شرح دادو مرد دیگر با باز سازی آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را می دید.
 
روزها وهفته ها گذشت.........................
یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود؛سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بیرون ببرند
  پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت
 
مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود
پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد؛و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد
 
مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه
کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود.
مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف می کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالی که خودش نابینا بود؟او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند. شاید او تنها می خواسته  است که تو را به زندگی امیدوار کند.
 
موهبت عظیمی است که بتوانیم به دیگران شادی ببخشیم علیرغم این که خودمان در زندگی رنج ها و سختی های زیادی را تحمل می کنیم.در میان گذاشتن مشکلات زندگی با دیگران شاید کمی از رنج ما بکاهد اما زمانی که شادی ها تقسیم شوند.اثری مضاعف را خواهد داشت.
 
اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی ؛چیزهایی را به خاطر بیاور که
 پول قادر به خرید آن ها نیست.
 
 
 با پول میتوانی همسری زیبا داشته باشی اما عشق واقعی را هرگز*****با پول میتوانی خانه ای  مجلل داشته
باشی اما آسایش را هرگز****با پول میتوانی کتابخانه ای مجهز داشته باشی ولی استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول میتوانی زیباترین تختخواب را داشته باشی اما خواب راحت را هرگز****و با پول میتوانی مقام داشته
باشی اما احترام را هرگز******************ضرب المثل چینی
 
 
فراموش نکن: امروز وهر چیزی که داری یک هـدیه و نـعمت الـهی اســـــت

 


 
سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
 
پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
 
عمیق ترین کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
 
بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
 
خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
 
نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
 
بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.
 
با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
 
پوچ ترین کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
 
سازنده ترین کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.
 
روشن ترین کلمه((امید)) است...به آن امیدوار باش.
 
ضعیف ترین کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.
 
تواناترین کلمه((دانش)) است...آن را فرا گیر.
 
محکم ترین کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.
 
سمی ترین کلمه((شانس)) است...به امید آن نباش.
 
لطیف ترین کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
 
ضروری ترین کلمه((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.
 
سالم ترین کلمه((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.
 
اصلی ترین کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
 
دوستانه ترین کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
 
زیباترین کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش.
 
زشت ترین کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟
 
موقر ترین کلمه((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.
 
آرامترین کلمه((آرامش)) است...به آن برس.
 
عاقلانه ترین کلمه((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.
 
دست و پا گیر ترین کلمه((محدودیت)) است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود.
 
سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.
 
مخرب ترین کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
 
تاریک ترین کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.
 
کشنده ترین کلمه((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.
 
صبور ترین کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.
 
با ارزش ترین کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.
 
قشنگ ترین کلمه((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.
 
رسا ترین کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است.
 
محرک ترین کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.
 
و هدفمند ترین کلمه((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن.

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.


شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت:
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد .
 
 
 

 
روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.
 
 
دو شاگرد به شدت روی نظریه ی خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند.
 
       
شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند.
 
 
وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ی مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"
 
 
شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد.
 
 
صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند.
هرچه هست فقط نشانه است و علامت!"

 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
عشق ودیوانگی
 
 

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت :بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:یک..... دو.....سه!
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت!

طمع  داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد100 نزدیک می شدکه عشق رفت
وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام....
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند  


 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام

آنکه می‌گوید دوستت می دارم

خنیاگر ِ غم‌گینیست

که آوازش را از دست داده است.



ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود



هزار کاکُلی شاد

در چشمان ِ توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.



عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود



آنکه می ‌گوید دوستت می ‌دارم

دل ِ اندُوه ‌گین ِ شبیست

که مهتاب ‌اش را می‌جوید.



ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود



هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره گریان

در تمنای من.



عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود


اشک رازیست

لب‌خند رازیست

عشق راز‌یست



اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگوئی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...



من درد ِ مشترکم

مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن می ‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می ‌گویم



نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام

با لبانت برای ِ همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام

و دستهایت با دستان ِ من آشناست.



در خلوت ِ روشن با تو گریسته ‌ام

برای ِ خاطر ِ زند‌گان،

و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ‌ام

زیباترین ِ سرودها را

زیرا که مردگان ِ این سال

عاشق‌ترین ِ زند‌گان بوده ‌اند.



دستت را به من بده

دست‌ های ِ تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌ گویم

بسان ِ ابر که با توفان

بسان ِ علف که با صحرا

بسان ِ باران که با دریا

بسان ِ پرنده که با بهار

بسان ِ درخت که با جنگل سخن می ‌گوید



زیرا که من

ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام

زیرا که صدای ِ من

با صدای ِ تو آشناست.


 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
سه ره پیداست

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملو
ل و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند د
یو
انه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

(مهدی اخوان ثالث)
 

 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
دیگه بازاری نداره

ای وای که محبت

دیگه بازاری نداره

با این دل دیوونه

کسی کاری نداره

دل مونده تو این

صحرای محشر

حتی یه نفر میل

پرستاری نداره

ای وای ای وای

دل بی هم زبون شد

ای وای ای وای

دل بار گرون شد

ای وای آخره زمون شد

این دل یه روزی

جمعیتی دور و ورش بود

صد غافله دل همه جا

همسفرش بود

شمع و گل و پروانه و

بلبل می دونستن

مرغ دل من

بام و هوا زیر پرش بود

ای وای ای وای

دل بی هم زبون شد

ای وای ای وای

دل بار گرون شد

ای وای آخره زمون شد

آخر من دل خسته

رو به خدا کردم

آن قادر مطلق رو

صد بار صدا کردم

گفتم که خدای من

تو یاورم بودی

هر وقت به تو رو کردم

فریاد رسم بودی

ای وای که محبت

دیگه بازاری نداره

با این دل دیوونه

کسی کاری نداره

دل مونده تو این

صحرای محشر

حتی یه نفر میل

پرستاری نداره

ای وای ای وای

دل بی هم زبون شد

ای وای ای وای

دل بار گرون شد

ای وای آخره زمون شد

آخر من دل خسته

رو به خدا کردم

آن قادر مطلق رو

صد بار صدا کردم

گفتم که خدای من

تو یاورم بودی

هر وقت به تو رو کردم

فریاد رسم بودی

 




 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آهای اهالی شهر حرف وسخن زیاده

حال همه گرفته ست درددلا زیاده

تا به کسی میرسی ناله و دلواپسی ست

 وقتی میپرسی چرا داد میزنه بی کسی ست

هرچی صدا میزنی هیچ کس جواب نداره

 وقتی رفاقت میخوای هیچ کس وفا نداره

بدون رفاقت سخته بی همزبونی سخته

 میون صد تا آدم تنها بمونی سخته

منتظر فرارم از دنیا گله دارم

 برای گفتن از عشق یه عالمه حرف دارم

اگه گوشت با منه بگم چه حالی دارم غریب این دیارم

 

 تــــــــــــقدیم  به مـــــــــــــانی وآسمونی

 که ازمهستی عکس وآهنگ خواسته بودند

 

###چتر برا ی چه ؟خیال که خیس نمیشه!###


 
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
به یاد مهستی
 

 

مهستی

 

من هنوز چیزی نگفتم


که تو طاقتت تموم شد


باقیشم بگم میبینی


گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم

اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو

بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت

بغضتم واسم عزیزه

اما اشکاتو نگه دار

نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه

دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تا

تو چشام عشقو ببینی

تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من

فکر نکن این اعتراضه

همیشه نبودن تو

کرده این دلو کلافه

میدونم فرقی نداره

واست عاشق بودن من

میدونم واست یکی شد

بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه

یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم یه عشقه

حد و اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته

جز به من به همه شک کن

من بدون تو میمیرم

بیا و بهم کمک کن

من هنوز چیزی نگفتم

که تو طاقتت تموم شد

باقیشم بگم میبینی

گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم

اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو

بخدا اون یه بیگناهه....

آهنگهای مهستی


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 6027


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
فریبا ملک
پیوندهای نیک
بانک سخن بزرگان و حکیمان
ژان رنو
چهره های ماندگار
حمید مصدق/حسین پناهی/مریم حیدرزاده
سخنان حکیمانه
محفل دوستداران علم و ادب ایران
باید از نو شروع کرد...
پناهسایه ی آسایشی.. پناهم ده
Tora doost daram
دختر اهوازی هستم نه آبادانی !
گفته ها و سخنان حکیمان و اندیشمندان
هرچه بخوای هست
اطلس گیتا شناسی جهان
روزی که از زمین گذشتم
ضرب المثلهای جهان
رایانه - اینترنت - دانلود
نگهبان زمین
بازارچه داغ شایعات
درد دلهای فرهاد
یانگوم - یانگم
ایران امروز
لاله اسکندری
تعبیر خواب
مونا سیرجانی
شادی سلطانی سکوت را برای همیشه شکست
ابرو کمون
در تکاپوی رسیدن به موفقیت
زبان سرخ
دختر تنها
درد بی کسی
در میان باد
شاهکار نهاوندی
شازده کوچولو
دریای خاموش زندگی من
پرونده مختومه
ماه منیر
نوش آفرین
رازی شدید !
دانش دیروز - امروز - فردا
تا دریا راهی نیست ...اما تا دریا شدن راه بسیار است...
شهر من ، شهر گمشده
کتاب و روزنامه دوستان نزدیک من
سنجاق سر
ارتش عشق
دری به جهان دیگر
سیصد جمله از اورود بزرگ ، فردریش نیچه و جبران خلیل جبران

 

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ - آسمونی
دکترین سیاسی یک آزاده - شاهین سماوات
یه دنیا عکس - از نیما مازندرانی
سایه های امپراطوری ایران زمین - حمید رضا سمنانی
جاده ای تا بی نهایت - مهوش کاظمی
بازگشت یک پدیده - زهرا خانبابایی
ساحل وحشی - جمیله 0 ل
یکی یه دونه - تکتم باب
درد دلهای فرهاد
فنآوری روز با پشتوآنه دیروز
هر چه بخوای هست - شروین
خداوندگاران هنر ایران - پروانه رضایی
اطلس کامل جهان - شاپور خانزادی
یادداشت های یک خبرنگار 1- مهری بلوری
یادداشت های یک خبرنگار 2- مهری بلوری
دانلود - درنا لرستانی
فلسفه شرق
لینک آباد (ام جی بلگ)
پارازیت - صدای جوان ایرانی
فردریش نیچه ، ارد بزرگ و جبران خلیل جبران
سخن و پند کوتاه بزرگان
پر طرفدارترین لینکدونی اینترنت
فرهنگ و هنر ایران زمین
دانلود فیلم و موزیک ایران و جها
مشاهیر و نام آوران
دنیای کوچک من - نی ناز
سایه روشن زندگی - پرویز عبادی
می دانستم که بر می گردی ... - ثریا اصفهانی
نگاه منتقد - مهران دولت آبادی
بین خنده و گریه فاصله ای نیست - رضا مدارایی
رستم دستانم آرزوست - علی شاهچراغی
ژان رنو - مهناز راستی
راه نو - سپیده
کشاورزی و آفات آن - محمد رسول محبی نیا
وبلاگ شخصی ستاره کامیاب
میکرون - مریم موسوی
رونوشت تیتر اخبار و مطالب وبلاگها - محمد رضا هنرمند
روزنه - گیتی
اندیشه برتر - سوری کرمانی
اندیشه ، دانش و هنر - نیما
زیباترین آهنگهای پاپ وکلاسیک روزدنیا - علی
غم فردا - فرشته کوچلو
admin - شاهین صولتی