X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

گفت: تو مشاور خوبی هستی...

پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1388
گفت: تو مشاور خوبی هستی... 

دیگران رو خوب آروم میکنی... 

شنونده ی صبوری هستی... 

حرفهات انرژی میده... 

امیدت... اعتقاداتت... 

گفت که هاله های تو روشنه... 

 

اما... 

 

این رو هم گفت که: تو تنهایی!!!!... 

و دیگران نتونستن برای تو کسی باشن که تو نیاز داشتی... 

نتونستن تو رو آروم کنن... 

نتونستن بشنون... 

و تو... خودت هم سعی نکردی خودت رو آروم کنی... 

گفت که: خودت رو داری به فراموشی میسپاری... 

 

نتونستم بهش بگم اشتباه میگه چون حق داشت... 

اما توی دلم راضی بودم... 

چون میدونستم قدم اول رو برداشتم... 

 

قدم اول برای کمک به خودم... 

 

 

هر سال شهریور ماه برای من اوج قشنگی ها بود... 

روزشماری میکردم و شاد بودم... 

لذت می بردم و شوق و ذوق داشت... 

 

برای رسیدن به روزی که الان نزدیکه اما من هر روز و هر لحظه از یادش می برم... 

مرداد رو به اتمامه و من حتی لحظه ای حسش نکردم... 

 

تلخه...اما مطمئنم برای یه شروع کمی سختی لازمه... 

 

مهم نیست اگر دستی نیست تا کمکم کنه بلند شم 

مهم نیست اگر شونه ای نیست تا روش اشک هامو التیام بدم... 

مهم نیست اگر آغوشی نیست تا چشمهامو ببندم... 

 

مهم اینه که میخوام در نبودش همه چیز رو بسازم... 

 

مهم اینه که پیداش کردم... 

و همین کافیه... 

این همون احساسیه که باورش دارم... 

 

بی بهانه... بی قید...بی ترس...بی انتظار... 

 

من...شاید نتونم خودم رو ببخشم...اما میخوام به خودم کمک کنم... 

 و میدونم خدا همراهمه... 

و او!... هست...حتی اگر با من نباشه... 

اما هست! 

 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد