آنکه میگوید دوستت می دارم
خنیاگر ِ غمگینیست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکُلی شاد
در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آنکه می گوید دوستت می دارم
دل ِ اندُوه گین ِ شبیست
که مهتاب اش را میجوید.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد ِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبانت برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان ِ من آشناست.
در خلوت ِ روشن با تو گریسته ام
برای ِ خاطر ِ زندگان،
و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مردگان ِ این سال
عاشقترین ِ زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ِ ابر که با توفان
بسان ِ علف که با صحرا
بسان ِ باران که با دریا
بسان ِ پرنده که با بهار
بسان ِ درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ِ تو را دریافته ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست. |